سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۲:۵۷

یادداشت/

کتابخانه‌ها سوختند، اما خاکسترشان هنوز بوی امید می‌دهد

المیرا سفیان

«آتش، راه خود را بلد بود. نه به‌سوی صندوق‌ها رفت و نه به‌سوی ویترین‌ها. به سکوت حمله کرد؛ به قفسه‌هایی که سال‌ها کلمه را در خود نگه داشته بودند. کتابخانه‌ها سوختند؛ نه چون دیوار بودند، که چون حافظه بودند. کتاب که می‌سوزد، کاغذ نمی‌میرد؛ زمان زخمی می‌شود.»

به گزارش اداره‌کل روابط عمومی و امور بین‌الملل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، المیرا سفیان؛ کارشناس ترویج کتابخوانی ستاد مرکزی نهاد، در قالب یک یادداشت از کتابخانه‌هایی نوشت که در حوادث دی‌ماه ۱۴۰۴ در آتش سوختند، اما خاکسترشان هنوز بوی امید می‌دهد: «دی‌ماه ۱۴۰۴، ماهی نبود که فقط خیابان‌ها ناآرام شوند؛ حافظه لرزید.

در ابتدا، صداها بوی نان می‌دادند، اعتراض، آرام‌آرام از زبان مطالبه افتاد و به لهجه‌ی آتش سخن گفت. گویی کسی چراغ‌ها را خاموش کرد تا شعله‌ها بهتر دیده شوند.

آتش، راه خود را بلد بود. نه به‌سوی صندوق‌ها رفت و نه به‌سوی ویترین‌ها. به سکوت حمله کرد؛ به قفسه‌هایی که سال‌ها کلمه را در خود نگه داشته بودند. کتابخانه‌ها سوختند؛ نه چون دیوار بودند، که چون حافظه بودند. کتاب که می‌سوزد، کاغذ نمی‌میرد؛ زمان زخمی می‌شود.

در بسیاری از سرزمین‌های غربی، خشمِ گرسنه به جایی هجوم می‌برد که سکه صدا می‌دهد. اما اینجا، نشانه‌ها چیز دیگری می‌گویند. در این خاک، مسجد و کتابخانه، فقط بنا نیستند؛ این‌ها جای نفس‌کشیدن معنا هستند. ستون‌هایی‌اند که روایت «ما» بر آن‌ها تکیه دارد. وقتی این ستون‌ها ترک برمی‌دارند، سقف اعتماد هم آرام‌آرام فرو می‌نشیند.

سوختن نماد، اتفاق نیست؛ انتخاب است.

وقتی می‌خواهند مردمی را از هم جدا کنند، نخست نشانه‌هایشان را نشانه می‌گیرند. پیش از آن‌که بدن جامعه را زخمی کنند، حافظه‌اش را می‌سوزانند. جامعه‌ای که خاطره‌اش خاکستر شود، زودتر تسلیم باد می‌شود. و شاید به همین دلیل بود که سال‌ها پیش، آن‌سوی آب‌ها، کسی از فهرستی سخن گفت؛ از «۵۲ نقطه».

تهدیدی که بیش از آن‌که بوی باروت بدهد، بوی اعتراف می‌داد. اعتراف به اینکه این سرزمین را نه فقط با آهن، که با آتشِ فرهنگ می‌توان نشانه رفت. زیرا قدرت واقعی، جایی میان کتاب‌ها، دعاها و روایت‌های کهنه اما زنده پنهان شده است.
پس از اعلام رسمی خبر در پورتال نهاد، شوک آرام و بی‌صدا از صفحه‌ مانیتورها عبور کرد و در دل تمام کتابداران نشست. اعلام آسیب به بیش از ۵۰ کتابخانه‌ عمومی کشور از سوی دبیرکل و خبر نابودی گنجینه‌هایی چون نسخ خطی کتابخانه‌ی محمدیه‌ بروجن فقط یک خبر نبود؛ گزارشی بود که با خواندن هر سطرش چیزی در درون فرو می‌ریخت، انگار چراغی در شهری کوچک خاموش می‌شد.

این‌ها ساختمان نبودند که بسوزند؛ حافظه بودند، امید بودند، نفس آرام شهرهایی که هنوز به کتاب دل بسته بودند. کتابخانه‌ها همیشه بیش از دیوار و قفسه بوده‌اند؛ جایی برای مکث، برای آموختن، برای رؤیا ساختن در سکوت. وقتی آن‌ها می‌سوزند، تنها کاغذ و چوب نیست که خاکستر می‌شود، بخشی از معنا و پیوند جمعی است که آسیب می‌بیند.

به کودکی فکر می‌کنم که کتابخانه برایش آشناتر از مدرسه و مهدکودک و حتی خانه است. کودکی که بارها دست مادرش را کشانده تا زودتر برسند؛ نه برای بازی، نه برای خرید، بلکه برای همان سالن آرام با قفسه‌های کوتاه. جایی که مادر کنارش می‌نشست و برایش کتاب می‌خواند قصه‌ها را آهسته جلو می‌بردند، مکث می‌کردند، تصویرها را نشان می‌دادند و کودک یاد می‌گرفت جهان را می‌شود با کلمه شناخت، بی‌هیاهو

به کتابدار فکر می‌کنم؛ کسی که این کودک را می‌شناخت. می‌دانست کدام قفسه چشمش را می‌گیرد، کدام کتاب را باید از بالاترین طبقه پایین بیاورد، و کِی وقتش است که آرام بگوید: «این یکی هم برایت خوب است.» کتابدار سال‌ها همین‌طور زندگی کرده بود؛ میان پرسش‌های ساده‌ی بچه‌ها، لبخند مادرها، و سکوتی که از احترام می‌آمد. کتابخانه برای او فقط محل کار نبود؛ جایی بود که هر روز با آدم‌ها معنا پیدا می‌کرد.

به کتابداری فکر می‌کنم از همین مردم؛ با کفِ حقوق، با معیشتی که به‌سختی می‌چرخید، با حساب‌وکتابی که همیشه تا آخر ماه کم می‌آورد، اما هر صبح زودتر از همه می‌آمد. چراغ‌ها را روشن می‌کرد، میزها را مرتب می‌کشید، کتاب‌های کودک را که گوشه‌هایشان تا خورده بود صاف می‌کرد و می‌دانست امروز هم بچه‌ای خواهد آمد که دست مادرش را می‌کشد، که عجله دارد، که کتابخانه برایش مهم‌تر از مدرسه و مهدکودک و حتی خانه است.

او می‌دانست آن کودک برای چه می‌آید؛ برای «فلیکس»، برای کتاب‌های پرتقال، برای «شازده کوچولو» که باید آرام خوانده شود. می‌دانست قصه فقط قصه نیست؛ پناه است. برای همین، با همان حقوق اندک، با همان خستگی همیشگی، حوصله‌اش را خرج می‌کرد؛ خرج کودکی که جهان را تازه کشف می‌کرد و مادری که می‌خواست فرزندش جای امنی داشته باشد.

و به مراجعه‌کننده‌ای فکر می‌کنم که وارد می‌شد؛ شاید کارگری خسته، شاید دانشجویی نگران، شاید زنی که چند دقیقه سکوت می‌خواست. کتابدار به او هم لبخند می‌زد، راهنمایی‌اش می‌کرد، کتابی پیشنهاد می‌داد. بی‌آنکه بداند، میان این آدم‌ها رشته‌ای نامرئی می‌بافت؛ رشته‌ای از اعتماد، از آرامش، از حسِ «هنوز می‌شود».

حالا به همه‌شان با هم فکر می‌کنم؛ به کودک، به کتابدار، به مراجعه‌کننده. به جایی‌که با حداقل‌ها ساخته شده بود، اما حداکثر معنا را در خود داشت. جایی‌که با دست‌های خالی، با حقوق کم، با کتاب‌های بارها خوانده‌شده، آینده آرام‌آرام شکل می‌گرفت. و می‌فهمم وقتی کتابخانه می‌سوزد، فقط یک ساختمان از بین نمی‌رود؛ تکیه‌گاهی فرو می‌ریزد که خیلی‌ها بی‌سر و صدا به آن تکیه داده بودند.

و حالا، وقتی همه‌چیز سوخته و خاکستر بر جای مانده است، در چشمان همان مردم نوری مانده که خاموش نمی‌شود. ما ناامید نمی‌شویم. می‌مانیم و می‌سازیم؛ دوباره وطن‌مان را، حتی اگر با بغض، حتی اگر با خون، حتی اگر با دستی لرزان و دلی سنگین. از زیر همین خاکستر، کتابخانه را دوباره برپا می‌کنیم، قفسه‌ها را می‌چینیم، کتاب‌ها را ـ اگرچه زخم‌خورده ـ به آغوش بازمی‌گردانیم.

چون می‌دانیم وطن فقط خاک و دیوار نیست؛ وطن جایی است که بغض فروخورده به صدا تبدیل می‌شود، به خواندن، به دانستن، به ایستادن. و ما می‌مانیم، با همه زخم‌ها، تا چراغ دانایی خاموش نماند؛ حتی اگر روشن ماندنش، تمام توانِ ما را بخواهد.»

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.
4 + 2 =